بادبادک باز_خالد حسینی

خرید بک لینک
سر به زیر انداختم. تا امروز هم زل زدن به چشمان آدم هایی مثل حسن را دشوار می بینم، آدم هایی که به هر چه می گویند عقیده دارند.

***********

گفتن این حرف آزار دهنده است، اما رنجیدن از حقیقت بهتر از تسکین با دروغ است.

***********

من و حمیرا علیه دنیا قد علم کرده بودیم. جانم برایت بگوید، امیر جان، در نهایت همیشه برد با دنیاست. رسم روزگار اینطور است.

***********

همیشه داشتن و از دست دادن آزار دهنده تر از نداشتن از اول است.

***********

افسوس که افغانستان نوجوانی ما مدت هاست مرده، مهربانی از این سرزمین رخت بسته و نمی توان از این همه کشت و کشتار گریخت. کشتار مدام. در کابل ترس همه چیز است، در خیابان ها، در استادیوم، در بازارها، ترس قسمتی از زندگی ما در اینحا شده، امیر آقا. وحشی هایی که بر وطن ما حکومت می کنند، برای شان انسانی ارزش قایل نیستند. پریروز با فرزانه جان به بازار رفتم تا قدری سیب زمینی و نان بخرم. او از فروشنده قیمت سیب زمینی را پرسید، اما گوش فروشنده بدهکار نبود؛ خیال کردیم کر است.بنابراین بلند تر پرسید و ناگهان یک طالب جوان به طرف ما دوید و با چماق به کپلش زد. چنان سخت کوبیده بود که فرزانه به زمین افتاد سرش داد کشید و فحش داد و گفت وزارت فساد و تقوا اجازه نمی دهد هیچ زنی بلند حرف بزند.تا مدت های مدید پایش کبود بود اما چه میتوانستم بکنم جز این که بایستم و کتک خوردن زنم را تماشا کنم؟!

***********

فرید جواب داد:گازوئیل. مولد برق شهر مدام خراب می شود و برق اصلا قابل اعتماد نیست. بنابراین مردم گازوئیل می سوزانند

-گازوئیل! یادت می آید در زمان گذشته این شهر بوی چی میداد؟!

فرید لبخند زد"کباب"

-کباب بره

فرید گفت"بره" و این کلمه را زمزمه کرد"تنها کسانی که در کابل کباب بره می خورند، طالبانند"

***********

گفت "خیلی میترسم"، گفتم "چرا"؟! گفت" چون از ته دل خوشحالم، دکتر رسول. این جور خوشحالی ترسناک است". پرسیدم "آخر چرا؟!" و او جواب داد،" وقتی آدم اینجور خوشحال باشد، سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد."

***********

به یک رج تخت کنار دیوار اشاره کرد."تخت خواب ها کم است و برای همه شان هم تشک نداریم، از این بدتر پتو هم نداریم". دختر بچه ای را نشانمان داد که با دو پسر بچه طناب بازی میکردند"آن دختر را میبینید؟! زمستان گذشته هر دو نفر از بچه ها یک پتو داشتند. برادرش از پتو بیرون افتاد و مرد"همچنان میرفت"دفعه ی آخری که وارسی کردم، دیدم بیش از یک ماه بزنج تو انبار نداریم. وقتی این برنج هم تمام شود، بچه ها باید صبحانه و شام فقط نان و چای بخورند." متوجه شدم که ابدا از ناهار اسمی نبرد

***********

آیا اصلا داستان کسی به پایان خوش می انجامد؟! هر چه باشد زندگی که فیلم هندی نیست

پ.ن: واقعا شاهکار بود :)

ذهن نوشته های یک دیوانه...

ما را در سایت ذهن نوشته های یک دیوانه دنبال می‌کنید

برچسب: بادبادک باز خالد حسینی,بادبادک باز خالد حسینی pdf,بادبادک باز خالد حسینی دانلود, نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 22:47

صفحه بندی